یامهدی ظهور کن

متن مرتبط با «شب هشتم محرم 94 هلالی» در سایت یامهدی ظهور کن نوشته شده است

شب قدر

  • نیلوبلاگ

    *سلام به وبلاگم خوش اومدی*امیدوارم از مطالبم خوشت بیاد وبا خوندن مطالبم بتونی برای ظهور امام زمان "عج" یه تکون کوچولو به خودت بدی. کپی از مطالبم آزاده تازه اگه شد این مطالبو بیشتر نشر بدیداگه نظر هم بذاری ازت خیلی ممنون می شم.با تبادل لینک هم موافقمیا حق ...

    ادامه مطلب
  • ☀️دهه ی محرم امسال هم تمام شد☀️

  • نیلوبلاگ

    دهه ی محرم امسال هم تمام شد ... همه جا مقدار زیادی غذا و نذری دادند .... اما هنوز هم کسانی هستند که محتاج غذا و روزی این ماه عزیزند ! پس اگر در یخچال منزل از این روزها تعداد بیشتر ی از نیازمون غذا مونده ... تا کار غذا ها بعد از چند روز از یخچال به سطل زباله نرسیده ! بیایید بیرون که میریم به مستحق بدیم ....این ابلهانه است که شعار بدیم به جای این همه نذری به فقرا کمک بشه و بعد خودمون از همون نذری توی یخچال هامون احتکار می کنیم و پس از چند روز دور میریزیم .... اینها ظلم های کوچکی هستند که گاه به چشم نمیان !پس بیا قاصد برکت و مهربانی خداوند باشیم .. ...

    ادامه مطلب
  • شب هشتم محرم

  • نیلوبلاگ

    کاش می مردم نمی دیدم ز هم پاشیده ای ای عصای پیری من کی به خون غلطیده ای شب هشتم:حضرت علی اکبر علیه السلام علی اکبر(ع) نخستین فردی بود که از بنی هاشم به میدان رفت. او فرزند بزرگ امام است و نزدیک ترین فرد به ایشان. چون غربت پدر را در میان خیل گرگ های خون آشام کوفه و شام می بیند، از همه یاران و افراد خاندان پیشی می گیرد و خود را در راه آرمانی فدا می کند. او گام به میدان می نهد تا حجت را تمام کند و شوق رسیدن به فیض شهادت را در دل یاران حسین(ع) قوت بخشد. علی اکبر(ع) الگوی سبقت گرفتن در شهادت است. گمان مدار که گفتم برو ، دل از تو بریدم نفس شمرده زدم همرهت پیاده دویدم م...

    ادامه مطلب
  • محرم رسید

  • نیلوبلاگ

    میزنه قلبم دوباره باز داره میاد بوی محرم ...

    ادامه مطلب
  • دوست مهدی با نامحرم دوست نمیشه!

  • نیلوبلاگ

    دختری جلوی پسری را گرفت و گفت : تو بسیار آدم مغروری هستی! از تو خوشم می آید؛زیرا هر چه به تو اشاره کردم ؛ اعتنا نکردی! از این حرکت تو خوشم آمد. به همین دلیل جلو آمدم تا شماره موبایل تو را بگیرم و با هم دوست شویم! پسر با شرم و حیاگفت : شرمنده! من صاحب دارم، نمی توانم با شما دوست شوم. آن دختر در حالی که از حسودی داشت می ترکید، گفت : خوش به حالش که با آدم با وفایی همچون تو رفیق است! پسر گفت : خوش به حال من که چنین صاحبی دارم!دختر گفت : اووووه چه رومانتیک! آیا عکسی از این خوشگل خوشبخت که این چنین دل تو را برده، داری تا به من نشان بدهی؟ پسر گفت : خودم هم او را ندیده...

    ادامه مطلب