یامهدی ظهور کن

متن مرتبط با «باز محرم رسید» در سایت یامهدی ظهور کن نوشته شده است

☀️دهه ی محرم امسال هم تمام شد☀️

  • نیلوبلاگ

    xa0 دهه ی محرم امسال هم تمام شد ... همه جا مقدار زیادی غذا و نذری دادند .... اما هنوز هم کسانی هستند که محتاج غذا و روزی این ماه عزیزند ! پس اگر در یخچال منزل از این روزها تعداد بیشتر ی از نیازمون xa0غذا مونده ... تا کار غذا ها بعد از چند روز از یخچال به سطل زباله نرسیده ! بیایید بیرون که میریم به مستحق بدیم ....این ابلهانه است که شعار بدیم به جای این همه نذری به فقرا کمک بشه و بعد خودمون از همون نذری توی یخچال هامون احتکار می کنیم و پس از چند روز دور میریزیم .... اینها ظلم های کوچکی هستند که...

    ادامه مطلب
  • شب هشتم محرم

  • نیلوبلاگ

    کاش می مردم نمی دیدم ز هم پاشیده ای ای عصای پیری من کی به خون غلطیده ای شب هشتم:xa0حضرت علی اکبر علیه السلام علی اکبر(ع) نخستین فردی بود که از بنی هاشم به میدان رفت. او فرزند بزرگ امام است و نزدیک ترین فرد به ایشان. چون غربت پدر را در میان خیل گرگ های خون آشام کوفه و شام می بیند، از همه یاران و افراد خاندان پیشی می گیرد و خود را در راه آرمانی فدا می کند. او گام به میدان می نهد تا حجت را تمام کند و شوق رسیدن به فیض شهادت را در دل یاران حسین(ع) قوت بخشد. علی اکبر(ع) الگوی سبقت گرفتن در شهادت است....

    ادامه مطلب
  • محرم رسید

  • نیلوبلاگ

    xa0 xa0 میزنه قلبم دوباره باز داره میاد بوی xa0 محرم xa0 ...

    ادامه مطلب
  • باز نیامدی

  • نیلوبلاگ

    یا صاحب الزمان آقا نیامدی و شدم بی قرارتر تأخیر وصل کرده مرا غصه دارترxa0 این جمعه هم نشد که بیایی امام عشق چشمان من شد از غم این "انتظارتر"...

    ادامه مطلب
  • فرا رسیدن سال تحصیلی مبارک

  • نیلوبلاگ

    xa0 xa0 روزی که همه دیوارها، میزها و صندلی های مدرسه که از خواب تابستانی بیدار شده اند، به روی اهالی درس و دانش لبخند می زنند. xa0 فرا رسیدن سال تحصیلی رو به همه ی دانش آموز ها تبریک میگم xa0 ...

    ادامه مطلب
  • دوست مهدی با نامحرم دوست نمیشه!

  • نیلوبلاگ

    xa0 دختری جلوی پسری را گرفت و گفت : تو بسیار آدم مغروری هستی! از تو خوشم می آید؛زیرا هر چه به تو اشاره کردم ؛ اعتنا نکردی! از این حرکت تو خوشم آمد. به همین دلیل جلو آمدم تا شماره موبایل تو را بگیرم و با هم دوست شویم! پسر با شرم و حیاگفت : شرمنده! من صاحب دارم، نمی توانم با شما دوست شوم. آن دختر در حالی که از حسودی داشت می ترکید، گفت : خوش به حالش که با آدم با وفایی همچون تو رفیق است! پسر گفت : خوش به حال من که چنین صاحبی دارم!xa0دختر گفت : اووووه چه رومانتیک! آیا عکسی از این خوشگل خوشبخت ک...

    ادامه مطلب